تبليغاتX
اتش در نیستان

اتش در نیستان

علم و عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:27  توسط مهران  | 

باور کن...   
ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:12  توسط مهران  | 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:10  توسط مهران  | 

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:7  توسط مهران  | 

 
اگر یک روز خواستی مرا دوست داشته باشی قبل  از من خودت را دوست بدار بعد اگر خواستی مرا دوست
دوست داشته باش .. اما مرا نه مانند دوست داشتن من ! بلکه به مانند دوست داشتن خودت . چون من تو را حتی بیشتر از خودم دوست میدارم ....
یک روز خواهی آمد و می پرسی که مرا بیشتر دوست داری یا مخلوق من را ؟
من بدون اینکه فکری کنم جواب خواهم داد خالق تو را ، و تو با ناراحتی خواهی رفت و حالت قهر را بخود خواهی گرفت ، اما نمی دانم از کجا خواهی فهمید که در دلم و درونم خدایم تو هستی .
در زندگانی سه چیز را دوست دارم : 1 – تو را ( مریم ) 2 – قلبم را 3 _ امیدهایم را
1 ) تو را دوست دارم چون .......
2 ) قلبم را دوست دارم چون تو را دوست دارد
3 ) امیدهایم را دوست دارم چون امیدوارم روزی برای همیشه پیشت تو باشم .
و در آخر میخواهم بگویم اگر میخواهید گریه کنید .....  این کار را نکنید صبر کنید
چون در جایی ، حتماً  کسی و شخصی هست که به خاطر یک خنده شما زندگی میکند و شادی شما را دوست دارد . زندگی را با همه تلخیهایش دوست دارم چون تو را دوست دارم و هر سختی که برای تو و بخاطر تو باشد آنر دوست خواهم داشت همه تحمل آنها سخت و طاقت فرسا نخواهد بود چزء اینکه تو مرا فراموش کنی ،
بارها از من پرسیدی که چرا این همه مرا دوست داری ؟
در میان دوستیهای دروغی و خنده های ظاهری و شهری که پر از دام نگاههای دروغین است تو را پیدا کردم .
با ارزش تر و مهم تر از آن هستی که به خاطرش همه چیز رو از دست بدوم چون تو هیچ از خصوصیات تو دروغین و ظاهری نیست . وقتی میخندی همه اطرافیانت و دوستانت میخندن اما .... به وقت گریه کردن تنها گریه میکنی پس همیشه سعی کنیم به درختی تکیه بدهیم و چیزی را تکیه گاه خود قرار دهیم که او .......
تقدیم به تنها امید زندگیم :مریم
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 8:33  توسط مهران  | 

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم..سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند...طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد. ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه داريم پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت ای وای من که قصه دل نا تمام ماند
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:15  توسط مهران  | 

یه دختر نابینا بود که دوست پسرشو خیلی دوست میداشت بهش می گفت اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه پیشت می موندم.یه روزیکی پیدا شدکه چشماشودادبه دختره.اونم وقتی تونست عشق دوران تاریکیشو ببینه دید ای وای اونم نابیناست.به پسره گفت:دیگه نمی خوامت از پیشم برو.پسره وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد وبااشک گفت:مواظب چشمای من باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:38  توسط مهران  | 

چه غروب دلگیری
خدایا به همین وقت اذان قسمت میدم کاری کن هیچوقت دل هیچکی نگیره
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 18:34  توسط مهران  | 

 هميشه با تو بودن را لحظه اي خواستم که شقايق گريست...
درد تا چه اندوه و سياه که اين گونه مرواريد بر جاي گذارد...
ازاين همه فرياد ستاره شرم ميکنم چرا که خورشيدم و در خواب ...
در خواب عميق بهاري که بي گمان تورا مي جويد
از پس لحظه هاي تنگ لذت نمي خواهمت زيرا عظمتت نگاه را مي ستايد و از خجل ماه بدر مي ايد.
من از ان عمق با تو مي گويم که انگار تو نيستي اما لحظه ي با تو بودن زيباست .
 اي همه ي طنين من
چرا امروز گرماي اتش مجمرهاي قلب مرا سرد کرد
مرا با همه ي ستودن ها و ستايش ها به پروانه فرست تا پرواز کنم و شهد عشق بر لبت بنوشانم
تا شايدحرير سرخ لبهايت بوسه ي غنچه ي پژمرده ي دلم را مرحمي باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:57  توسط مهران  | 

 
نیایش :
نیایش تنها نقطه ی این دنیاست که میتوان از بند هایش رها شد و یکی از بند های آن اینست که تمام خواستن ها و دوست داشتن های ان پر است از مقتضیات و نیازهای خودپسندانه و در تمامی بی تابی های دین دنیایی رنگی از ریا و ناصافی و منفعت طلبی می بینی حال آنکه نیایش ورطه ی بی تابی های متفاوتی ست که صافی و زلال بودن و رنگ بی رنگی شاخه ی آن ست
 
ایستگاه بهشت:
از جهان تا خدا هزار استگاه بود
در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم میشد
قطار میگذشت و سبک میشد
زیرا سبکی قانون خداست
قطاری که به مقصد خدا می رفت
عاقبت به ایستگاه بهشت رسید
پیامبر گفت ایجا بهشت است و من
شادمانه بیرون پریدم
اما تو پیاده نشدی؟!
و من نفهمیدم...
قطار رفت و دور شد
و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟
گفت نه ; قطار به سوی خدا میرود
...و خدا به آن ها میگوید درود بر شما راز من همین بود
آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد
و من...
 
                                             
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:54  توسط مهران  |